برای استادم قندی

[ad_1]


شبکه اطلاع رسانی روابط عمومی ایران (شارا) استاد عزیزم! من دانشجوی سابق شما هستم در دانشگاه علامه. مرا به یاد نخواهی آورد، می دانم. از آن روزها در بین سال های ٧٥ تا ٧٩ بیشتر از ١٥ سال می گذرد و من برخلاف بسیاری از دانشجویانت راه روزنامه نگاری را نرفتم، در روابط عمومی مشغول به کار شدم. زندگی؟ خوب است الحمدالله: بهتر از کار و بار روزنامه نگارهای هم عهد شما و هم مسلکانت هست.


 


امروزی ها را؟ نمی دانم، برخی شان که راه و رسم شما را برگزیدند، برای لقمه نانی سخت می دوند: سخت. تعدادی شان نیز خدا برکت دهد، روزگارشان بد نیست. یاد گرفته اند چگونه پول دربیاورند، خوب یاد گرفته اند. امروز با عزت، سر دست ها بودی، در قطعه نام آوران آرام گرفتی. لیاقتش را داشتی در جمع نام آوران باشی: چه کسی بهتر از شما که به خبر حرمت داد. عزتمند زندگی کرد و جمعی عاشقانه دوستش داشتند. یاد سخت گیری هایت در کلاس می افتم و چقدر عجیب است که در تمام این سال ها انگار با شما زندگی کرده ام. آخر، فراوان از شما مثال می زنم و اندک خاطراتی هم که از شما دارم را بهتر از جان نگهش می دارم. هنوز یادمان نرفته برای درس روزنامه نگاری تخصصی نشریه ساختیم. فکرش هم مو به تن آدم راست می کند.


 


در آن سن، در آن سال ها، نشریه ای با رعایت تمام اصول خبری، پر از مصاحبه، یادداشت، مقاله و گزارش و صفحه بندی. یک تحریریه یک نفره. یادم هست در جابه جایی روزنامه ها گاهی به چپ می زدی گاهی به راست. ما جوانان خام، گیج این حرکت های شطرنجی شما بودیم. می گفتی هر جا از من بخواهند نگاهم به خبر پاک و مقدس باشد، آنجا خانه من است. یادت هست؟ با چه ذوقی خبرخوانی می کردی، خبرهای داغ روزنامه را قبل از چاپ برای مان می آوردی، مشق خبر بکنیم؟



آخر سر هم می گفتی چاپ شده اش را فردا در روزنامه بخوانید. چقدر به کارت علاقه داشتی و چقدر دغدغه داشتی از ما در کارمان «باوجدان» بسازی. سخت است استاد، به خدا سخت است. می خواهیم: نمی شود گاهی. نسل ما انگار حوصله اش از آغاز سر رفته بود. ما را چه به قندی شدن. اصلااگر قرار بود همه ما قندی بشویم که قطعه نام آوران به وسعت یک شهر می شد. استاد! روزهای سختی که نبودی، رسم شاگردی را به جا نیاوردیم. مدام با نامت پز دادیم و کتاب هایت را هر سال خریدیم و به دوستداران خبر هدیه کردیم، شاید اینگونه رسم شاگردی را به جا آورده باشیم، اما اینها نمی شود سر زدن و احوالپرسی.

نمی شود به دست بوسی کسی رفتن که بسیار از او آموختیم. اصلااگر او نبود مگر می توانستیم سختی های این راه سخت را تحمل کنیم. استاد باور نبودنت سخت است، اما قول می دهیم فراموشت نکنیم. اصلامگر می توان فراموشت کرد وقتی آثار حضورت بر در و دیوار این شهر به وضوح نمایان است. قند حضورت کام مان را از همان روزها شیرین کرد، حلاوتش را با دنیا عوض نمی کنیم. خدانگهدار استاد، همیشه دوستت داریم.


 


 


 


 


 


[ad_2]

لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *